آخرين صحنه
((مرد اولها خوشگل تر بود.وقتي كه مي خنديد چاله هاي كوچك صورتش پيدا مي شدند و لبهاي قلوه ايش به چشم هاي سياهش مي آمدند.وقتي كه مي ايستاد زن مي توانست به او تكيه بدهد و دستش را دور بازوهاي مرد حلقه كند.))زن به اينها فكر مي كرد.به مرد نگاه كرد.مرد از جايش بلند شد.داد زد"احمد باز داري اشتباه بازي مي كني...اونجوري وارد صحنه نشو...آروم تر..آها،آها...حالا بهتر شد." و دوباره روي صندلي نشست.گفت"خانم شما نمي خواي پاشي با بچه ها تمرين كني؟" زن گفت"من آماده ام.دلم مي خواد باهات حرف بزنم."مرد پاكت سيگارش را از جيبش در آورد.گفت"خدا رو شكر بچه ها همه واسه فردا حاضرن"سيگارش را روشن كرد.زن گفت"داريم تو كارمون گم ميشيم...داريم هر روز تنهاتر ميشيم." مرد پك محكمي به سيگار زد.برگشت و به زن نگاه كرد.گفت"خواهش مي كنم عزيزم... الآن كه وقت اين حرف ها نيست."دستش را روي دست زن گذاشت.زن دستش را كنار كشيد.
زن چشمش به صندلي هاي خالي سالن افتاد و بعد به افرادي كه بر روي صحنه تمرين مي كردند.صداي ديالوگ هايشان مي آمد.گفت"سه ساله كه با هم حرف نزديم."مرد صورتش را به طرف صحنه برگرداند.گفت"بي انصاف نباش...من هميشه پيشت بودم...ببين تو صحنه نيستي بچه ها دارن اذيت ميشن پاشو برو باهاشون تمرين كن!"زن سيگار مرد را از دستش گرفت و زير پايش خاموش كرد.گفت"دودكش راه انداختي...چه خبرته هي پشت سر هم سيگار روشن مي كني؟"و لبخند زد.مرد گفت"ببخش عزيزم...فكرم نگران فرداست.اما مطمئنم كه اين بار تمام سالن پر ميشه...هر شب.حسابي سر و صدا مي كنيم...صحنه آخر همه رو تحت تاثير قرار ميده."زن به زير چشم هاي مرد كه سياه شده بود نگاه كرد.دندان هاي زرد مرد آزارش مي داد.دستش را روي دست هاي مرد گذاشت.سرد بود.دستش را برداشت.گفت"منم صحنه آخرو دوست دارم." مرد داد زد"مريم تمام صورتتو بپوشون...ميخوام واقعا گريه كني."و به زن نگاه كرد.گفت"مي دوني صحنه آخر صحنه ايه كه خواننده ها رو ديوونه ميكنه..."دستانش را در هوا تكان مي داد و اداي نوشيدن چيزي را در آورد."صحنه زهر خوردن زني به خاطر مرگ عشقش...همه عاشق اين صحنه ميشن"زن به صحنه خيره شده بود.گفت"كاش ندا اونجوري نمي مرد!"مرد تند برگشت و به زن نگاه كرد.در صورت زن چيزي نمي ديد.بلند شد.
زن دستش را گرفت."نرو ...خواهش مي كنم."مرد نشست.سيگارش را روشن كرد.زن گفت"چرا بايد اين بلا سر دختر ما بياد؟...مگه ما به جز اون چي داشتيم؟...دلم مي خواد برم پيشش"انگشتانش را محكم روي چشم هايش فشار داد تا گريه نكند.مرد به صحنه خيره شده بود و تكان نمي خورد.چشمانش را بست.جسد لخت و خوني دختري را ديد كه چشم هاي گشادش را به او دوخته بود.چشمانش را باز كرد.زن گفت"هر روز داريم از هم دورتر ميشيم...مي دونم كه خودتم خوب مي فهمي...هر چي بيشتر خودمون تو كار غرق مي كنيم تنهاتر مي شيم."
آتش سيگار دست مرد را سوزاند.همه اش خاكستر شده بود.سيگار را انداخت.زن گفت"من خستم"مرد بلند شد و شروع به دست زدن كرد.صداي دست زدنش در كل سالن مي پيچيد.داد زد"آفرين بچه ها...خسته نباشين.كار همتون خوب بود."مرد و زن هاي روي صحنه جلو آمدند و تعظيم كردند.زن هم بلند شد و دست زد.يكي يكي شروع به پايين آمدن كردند.
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و به صورتش نگاه كرد.يكي دو بار دستش را روي صورتش كشيد.سعي مي كرد به چشمانش نگاه نكند.مي دانست كه ديگر درخشندگي ندارند.به مرد نزديك تر شد، صورتش را به گوش مرد چسباند و گفت"ببخش...باز بيخودي ناراحتت كردم."و به سمت بازيگران رفت.يكي دو دقيقه با آنان گپ مي زد و مي خنديد.
مرد به زن نگاه كرد.زن شبيه دخترشان بود.وقتي كه مي خنديد يا حرف مي زد مرد به ياد دخترش مي افتاد.حس كرد كه زن چه قدر از او دور ايستاده است.
بازيگران در رديف جلوي مرد نشستند.زن بالاي صحنه رفت.شروع به بازي صحنه آخر كرد.در صحنه مي گشت و وسايل صحنه را جمع و جور مي كرد.مرد چشمانش را از زن بر نمي داشت.
زن جلوي صحنه روبروي تماشاچيان نشست.عكسي در دستش گرفته بود.دست ديگرش را روي قلبش گرفت و گفت"آه پيتر...عشق من بعد از تو چه كنم؟"مرد صداي يكي از بازيگران را شنيد"چه طور ميتونه اين قدر قشنگ بازي كنه؟...انگار واقعا زنيه كه داره به خاطر مرگ عشقش خودكشي مي كنه!"مرد خواست كه سيگارش را روشن كند.دستانش مي لرزيد.نتوانست.دستانش را مشت كرد و روي پاهايش فشار داد.حرف چند دقيقه پيش زن آزارش مي داد"دلم مي خواد برم پيشش!".
زن را مي ديد كه در حال خالي كردن پودر سفيد رنگي در ليوان آب است.نفسش بالا نمي آمد.خواست كه داد بزند اما نتوانست.با خودش گفت"ديوونه داره بازيشو مي كنه..."و به زن خيره شد.زن با قاشقي ليوان آب را هم مي زد.زن گفت"آه پيتر به زودي با هم خواهيم بود."و ليوان را بالا برد.مرد دستش را روي گلويش گرفته بود تا بتواند حرف بزند.نمي توانست از جايش تكان بخورد.چشمانش را بست.تصوير زن و دخترش در ذهنش به هم مي ريختند و قاطي مي شدند.صداي زن در گوشش مي پيچيد"من خستم!"چشمانش را باز كرد.زن به چشمانش خيره شده بود.مرد بهت زده نگاهش مي كرد.گفت"نه...نه...اينكارو نكن"ولي صدايي از دهانش بيرون نيامد.
زن ليوان آب را خورد.بعد از چند ثانيه بلند شد.يكي دو قدم جلو آمد ولي دوباره به سوي صندلي برگشت.گوشه آن را گرفت و به هر زحمتي بود روي آن نشست.مرد زنش را ديد كه بر روي صحنه در حال جان دادن بود.پيشاني زن عرق كرده بود.صورتش سفيدتر شده بود.بلند شد و يكي دو قدم برداشت.آرام گفت"آه..پيتر" و روي زمين افتاد.
سكوت.
مرد تنها صداي"دينگ دينگ دينگ"ساعت روي صحنه را مي شنيد.
صداي دست ها و حرف ها از دور،خيلي دور نزديك مي شدند."براوو...براوو.. عالي بود."زن را ديد كه در حال بلند شدن است.صداها آزار مي دادند."خدايا انگار واقعا روي صحنه داشت مي مرد...عالي بود."يكي از بازيگران رويش را برگرداند.گفت"خوبي؟چرا ماتت برده؟...تكون بخور پاشو دست بزن...تموم شد." مرد اما از جايش تكان نخورد.
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط : یه کسی مثل تو !
